نِوِشت

و اوست که "نِوِشت" تا ما از رویِ آن زندگی کنیم...

و اوست که "نِوِشت" تا ما از رویِ آن زندگی کنیم...

نِوِشت

نوشتن هیچ وقت برای من دوایِ درد و باعث آرامش نیست. که سر آغاز ایجاد دردی نو است. نوشتن تنها یک انتقال است. انتقالِ درد از خود و درون به جامعه. حالا بسته به جایگاه و تعداد مخاطبانت، این درد می تواند به یک جمعیت چند ده میلیونی تسری پیدا کند و یا تنها تعدادی کمتر از انگشتان یک دست با تو شریک شوند.
چه خوانندگانت سر به فلک بکشد و چه تویِ یک اتاق دو در سه جا بشوند، هیچ کدام وظیفه ای که رویِ دوش یک نویسنده است را کم نمی کند. که نویسنده باید زبانِ گویایِ جامعه ی خویش باشد.

مطالب پربحث‌تر

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نوشتن» ثبت شده است

دریغ

نه که اینجا را یادم رفته باشد، یا با زیاد شدن دل‌مشغولی ها از خیالِ نوشتن گذشته باشم.نه! هم حرف برای زدن زیاد است و هم هنوز هر چند روز یک بار به اینجا سر می‌زنم و دیوارهایش را می‌بینم. هنوز هم برایم «نویسنده بودن» شیرین ترین کار دنیاست و چه حیف که گاهی وقت‌ها باید روی نفس پا گذاشت و از خیر شیرینی‌ها گذشت.

بیشتر از همه تقصیر خودم است. به روز کردن وبلاگ با نوشته های شخصی شاید روزانه نیم‌ ساعت هم وقت نگیرد، اما همین را هم از خودم بی رحمانه دریغ می‌کنم. دریغ می‌کنم و به ادامه‌ی زندگی می‌پردازم. با دنیای آدم بزرگ‌ها دست و پنجه نرم می‌کنم و فکر پایان نامه و کنکور دکترا توی سرم می‌چرخد. درس می‌خوانم و به کارکردن فکر می‌کنم. به کارهایی که روی دوشم مانده و تماس هایی که هرروز گرفته می‌شود تا میزان پیشرفت کار را بپرسند.

نوشتن را از خودم دریغ می‌کنم. خواندن را از خودم دور می‌کنم؛ به امید روزهای بعد. به امید روزهایی که خیال، آسوده تر است.دریغی که شاید نتیجه ای هم ندهد. اما خوب می‌دانم که نوشتن مادری است که دستِ آخر فرزندانش را به سوی خودش می‌کشد. زندگی برای من بدون نوشتن معنا ندارد. حتا این روزها که کتاب های قصه توی قفسه شان خاک می‌خورد، وبلاگ ها رها می‌شوند و حرف ها توی گلو می‌مانند.

دلتنگ صدای کیبورد

دلم حسابی برای نوشتن تنگ شده. مخصوصا این روزهایی که بخشی از کارهایم - در کنار این ماراتن مسخره ی زندگی که درس بخوان تا تهش! و این ته هیچ وقت نمی رسد! - مرتبط با کتاب شده است. اولین آرزوی جدی ام نوشتن بود. نوشتن کتابی که خودم نویسنده اش باشم. حتا در طی این سال ها، که از پیچ و خم دانشگاه و ازدواح و کار گذشتم، هنوز هم علاقه ام به نوشتن از دست نرفته است.

شاید گاه گاهی از آرزوی قصه نویسی رسیده باشم به آرزوی کتابِ اقتصادی نوشتن. اما آرزوی نوشتن فصل مشترک همه ی انواعِ آرزوها بوده است. هنوز هم که هنوزاست بهترین لپ تاپ برایم لپ تاپی است که صفحه کلیدش لذت تایپ را به خوبی منتقل کند. وگرنه که قصه ی سی پی یو و رم را انتهایی نیست ...

ته حرف این که، حالا که قطار زندگی می گذرد، به سمتِ نامعلومی که واقعا انتهایش را نمی دانم. اما ته دلم می دانم که یک روزی به آرزویم می رسم. حتا اگر همه ی این روزها به جای شنیدن صدای کیبورد، دست به موس بوده باشم...

...

Instagram